تبليغاتX
تلخ و شیرین
تو را دوست ميدارم
 عشق سوخته

 

ـ سلام بابا خوبی، صبح بخیر

ـ سلام دخترم صبح تو هم بخیر، صبحانه حاضره بیا بشین سر میز

ـ ممنون باباجون دیرم شده بیرون یه چیز میخورم

ـ گرسته می مونی بیا یه لُقمه بخور بعد برو

ـ نه باباجون اگه دیر برسم مقاله­ی جدید رو از دست میدم آخه مقاله­ی قبلی تموم شده

ـ باشه، خدا به همرات

ـ خداحافظ

« اسم من سیمینه، سیمین ناصری، من خبرنگارم بیست و سه سال دارم و اسم نامزدم بهرامه، مادرم چند سال پیش فوت کرده و من با پدرم زندگی می کنم. یک روز که داشتم می رفتم سرکار مهناز همکارم و دیدم»:

ـ سلام سیمین جون چرا دیر امدی

ـ سلام چه خبر؟

ـ آقای کریمی می­خواد ببینتت حتماً میخواد مقاله­ی جدید بهت بده زودتر برو

ـ باشه ممنون

« آقای کریمی دبیر دفتر روزنامه­ست و معمولاً تا کاری رو به اتمام نرسونه دست بردار نیست، رفتم جلوی در دفتر ایشون»:

ـ آقای کریمی، ناصری هستم اجازه هست؟!

ـ بفرمایید خواهش می­کنم.

ـ سلام


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط وحيد حكمت در  |
 به یاد لا له های پر پر

 

بسم رب الزینب(س) والشهداوالصدیقین

من واقعا نمی دونم چه جوری می خایم قیامت تو چشمای امام نگاه کنیم ؟! بگیم ما

 

با معرفتا چی کارکردیم با میراثش؟! تا حالا مادر شهید دیدی؟؟ تا حالا حس یه مادر که

 

بچه اش رو تکه تکه بر گردونن لمس کرده ای ؟؟ دیدی یه مادر شهید با عکس

 

پسرش حرف بزنه...دیدی یه مادر شهید استخونهای جوان قد بلندش روبغل کنه و با

 

حسرت بگه پسرم روزی که برای اولین بار بغلت کردم از الان سنگین تر بودی ...دیدی

 

یه مادر شهید هر وقت جوانی رو همراه با مادرش می بینه  نگاهش رو تا اونجایی که

 

چشم کار می کنه دنبالشون بدرقه می کنه و اشک از چشماش می ریزه...دیگه

 

کسی نیست دست پدر پیر شهدا رو بگیره و بیاره اون ورخیابون ...راستی ما کاریی

 

برای این مادر ها...پدر ها و شهداشون نکردیم اما هرچی از دستمون میومد کردیم تا

 

فراموش بشن اکثر شهدای ما جوان بودند جوان های ما چه طوری حق این شهدا رو

 

ادا کردند...حق مادر شهدا را چه طوری ادا کردیم ...تاحالا با دیدن بچه یه شهید حس

 

کردی اگر بابانداشتید چه می شد ؟؟ تا حالا بچه یه جانباز قطع نخایی رو دیدی که

 

نمی دونه بقل بابا چه مزه ایه وارزو داره برا یه بارم شده بابا شو تموم قد ببینه نه

 

روی صندلی...؟! تاحالا بچه یه جانباز شیمیایی رودیدی که صدای باباش رو همیشه با

 

سرفه شنیده و ارزو داره برای چند ساعت  هم که شده باباش سرفه نکنه و بتونه

 

براش از بچه گی هاش بگه...هروقت رفتی بقل بابات ویا بامهربونی صورتد روبوسیده

 

فکر کردی اگه الان بابات دست نداشت چه طوری می تونست اینقدر قشنگ و

 

مهربون نوازشت کنه...ما بنا نبود اینجوری بشیم...مابنا نبود به شهدا جاخالی

 

بدیم...مابنا نبود جانبازانمون روخونه نشین کنیم...خونشون رو مفت بفروشیم ...   

 

نفت هم گران شده...خانه هم گران شده...نان و...همه وهمه گران شدند...

 

فقط خون ارزان شده ...خون شهدا ارزان شده...شهدا فراموش شدند...طفلکی بچه

 

های شهدا...وقتی مارو می بینند چقدر جای خالی باباشون رو بیشتر حس می

 

کنند...عجب روزگاری شده... جوان های زمان طاغوت شدند شهید همت / باکری /

 

خرازی و... اماجوان های زمان انقلاب شدند ...اکس خور ...اکس

 

فروش ...کراکی ...فشن و...عجب جوان های با غیرتیابرو گرفته ...مدل های سر و

 

صورت جدید  و 2008...پاچه های شلوارها  بالا تا...دیگه چی می خواستند

 

شهدامون...دیگه اسم خیابان هامون  هم داره خود به خود عوض میشه... 

 

خیابان مواد فروش ها...

 

قرص فروشها...خیابان...کرایه...انگاری اونا از یه سیاره دیگه ای بودند...از یه عصر

 

دیگه...اونا فهمیدن این دنیای پوچ جای موندن نیست...اونها مال اینجا نبودند ... اینجا

 

مال ماها هستش که موندیم...محکم بچسبیم به زمین که اسمون مال ماها نیست...

 

می گفتند نذارید امام تنها بمونه...ما جوانهای امروزی ما جوانهای انقلاب کاریکاتورامام

 

روکشیدیم...گفتند خواهرا...بعد از ماهم حجاب شما بهای خون ما هستش...ما هم

 

عمل کردیم واصلا بی حجاب نشدیم...همه حرفایی که میگن دروغه...اصلا بی حجاب

 

نیست توی شهرهای ما...اینهایی که دارن راه می رن واون شکلین عروسک

 

هستند .... سارا ودارا هستند...یا باربی های تازه مسلمون شده هستند...خوب

 

عروسکم خوشگلش خوبه...هرچه خوشگل تر مشتریش بیشتر...اینطورنیست...دیگه

 

چی بگم دارم از درد و از...میسوزم  دارم خفه می شم  چی بگم به کجا رهسپاریم  با

 

سری بلند وسینه ای ستبر روی خون شهدا داریم پا می زاریم و ککمون هم نمی گزه

 

دست مریزاد خدایی خیلی با معرفتیم خیلی .....

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط وحيد حكمت در  |
 تفاوت عشق ودوستی
 عشق يک جوشش کور است و پيوندي از سر نابينايي،
دوست داشتن پيوندي خودآگاه واز روي بصيرت روشن و زلال .                                                     

عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد وهرچه از غريزه سر زند بي ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع مي کند وتا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج ميگيرد .

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست،و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر ميگذارد

دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند.

عشق طوفاني ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني "فهميدن و انديشيدن "نيست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر ميرودو فهميدن و انديشيدن را از زمين ميکند
و باخود به قله ي بلند اشراق ميبرد.

عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند،
دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد.

عشق يک فريب بزرگ و قوي است ، دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي،بي انتها و مطلق.

عشق در دريا غرق شدن است،
دوست داشتن در دريا شنا کردن.

عشق بينايي را ميگيرد،
دوست داشتن بينايي ميدهد.

عشق خشن است و شديد و ناپايدار،
دوست داشتن لطيف است و نرم و پايدار.

عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا يقين است و شک ناپذير.

ازعشق هرچه بيشتر نوشيم سيراب تر ميشويم،
از دوست داشتن هرچه بيشتر ،تشنه تر.

عشق نيرويي است در عاشق ،که او را به معشوق ميکشاند،
دوست داشتن جاذبه اي در دوست ، که دوست را به دوست مي برد.

عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.

عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز ميخواهد وميخواهد که همه ي دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند.

در عشق رقيب منفور است،
در دوست داشتن است که:“هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند”
که حسد شاخصه ي عشق است
عشق معشوق را طعمه ي خويش ميبيند
و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش نربايد
و اگر ربود با هردو دشمني مي ورزد و معشوق نيز منفور ميگردد .

دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است
يک ابديت بي مرز است ; که از جنس اين عالم نيست.

 

|+| نوشته شده توسط وحيد حكمت در  |
 کاش .....

کاش وقتی زندکی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی کنیم.....

کاش بخشی از زمان خویش را وقف قسمت کردن شادی کنیم....

کاش وقتی آسمان بارانیست اززلال چشمهایش تر شویم....

کاش شب وقتی تنها میشویم با خدای یاس ها خلوت کنیم....

کاش بین ساکنان شهر عشق رد پای خویش را پیدا کنیم.....

کاش با الهام از وجدان خویش یک گره از کار ه دلها وا کنیم......

کاش رسم دوستی را ساده تر مهربانی تر آسمانی تر کنیم......

کاش در نقاشی دیدار مان شوق ها را ارغوانی تر کنیم.......

کاش وقتی شا پرک ها تشنه اند ما به جای ابر ها گریان شویم.....

|+| نوشته شده توسط وحيد حكمت در  |
 زندگی بدون عشق...

زندگی  بدون عشق، به درختی می ماند بدون شکوفه و میوه . عشق بدون زیبایی ، به گل هایی می ماند بدون رایحه و به میوه هایی که هسته ندارند...

زندگی ، عشق و زیبایی ، یک روحند در سه بدن که نه از یکدیگر جدا

می شوند و نه تغیر میکنند .

جان های خاکی ما که اشتیاقی پنهان به حقیقت دارند

گاه به گاه برای مصالح زمینی از آن دور میشوند ،

و برای هدفی زمینی از آن جدا می افتند .

با وجود این ، همهً روح ها در دستان امنِ عشق اقامت دارند

تا زمانی که مرگ از راه برسد و آن ها را نزد خدا به عالم بالا ببرد .

          

|+| نوشته شده توسط وحيد حكمت در  |
 
 
بالا